Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

سرم درد می کنه و ذهنم هم ته کشیده انگار٬شروع می کنم به الکی فکر کردن...اول٬ بی دلیل  یه نویسنده می پره جلو ی چشام که نشسته پشت یه میز و توی یک دستش قلم و دست دیگرش هم یه سیگار برگ!چقدر هم تند تند می نویسه...نمی دونم چرا عینآ قیا فه ی صادق هدایت میاد توی ذهنم..هر چی فکر می کنم هیچ چهره ی دیگه ای توی ذهنم نقش نمی بنده.فقط خود هدایت با اون نگاه سنگینش و اون کلاهش که کشیده پایین توی صورتش.دلم می خواد ببینم چی داره می نویسه..می خوام تمام اون زخم هایی که مثل خوره روحشو داره می خوره را بخونم...نمیدونم شاید هم روی یه صندلی لهستانی نشسته توی کافه نادری یا شاید هم توی یه کافه ی پاریسی.چقدر دلم می خواد الان نشسته بودم همونجا ٬ روی یکی از همون صندلیها و یکی داشت برام بلند بلند بوف کور می خوند !....شاید هم نه....نه...دلم انگار یه جای دورتر می خواد ....یک کم قدیمی تر...مثل اون کلیسا ٬ توی برادران کارامازوف داستایفسکی.دقیقا همون لحظه که کشیشه مرده و بوی گند جسدش تمام فضا رو پر کرده...دلم می خواد همون جا بشینم و فقط نگاه کنم ...تمام اون آدمهایی رو که نمی تونستند باور کنند آنچه را که پیش آمده...اما نه....نه...اصلا حوصله فکر کردن و حتی نگاه کردن هم ندارم...اصلا دلم یه هوای سرد روسی می خواد ٬ با یکی از همون شب نشینیهای روسی ٬ با تمام حرفهای عشقی و سیاسی و خاله زنکی! ...دوست دارم یه دختر قرن هجدهمی یا نمی دونم شاید نوزدهمی ٬ باشم...یه لباس پف پفی بپوشم و برم همون مهمونی که لوین داشت روی یه تخته برای کیتی می نوشت که دوستش داره.شاید هم همونجا با یه آقای خوش تیپ روسی برقصم! فکرشو بکن٬ درست وسط اون همه لباس پف پفی! بعد هم یکهو وسط رقص فرار کنم .شاید حتی دلم بخواد ادای سیندرلا رو در بیارم و یه لنگه کفشمو هم جا بذارم! بعد برم توی ایستگاه قطار٬ همونجا که آنا کارنینا خودشو انداخت زیر قطار...دقیقا همون جا.شاید هم دلم می خواد مثل آنا خودمو بندازم زیر قطار و شاید خیلی بیشتر دلم می خواد درست لحظه ی آخر همون آقای خوش تیپ روسی با یه لنگه کفش من  سر برسه و من حتی پشیمون هم بشم....ولی....قطار با سرعت سر برسه...وهمه چیز تموم بشه ....سوت! و سرنوشت سیندرلا هم عوض بشه و به عشقش هم نرسه.و آنا کارنین هم همونجا زیر قطار له بشه و من نیز.
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

امتحان داری.کتاب را می گذاری جلویت.شروع می کنی...اختلالات مادرزادی٬ چهره های وحشتناک٬ بدون چشم ...بدن های بی دست ٬ بی پاو......وازدهای تکامل بشری!چیزی راه گلویت را می گیرد.می خوانی:بد فورم ترین ها٬ یا مرده به دنیا می آیند یا اغلب بیشتر از یک ماه زنده نمی مانند. خدا را شکر می کنی و ادامه می دهی......اما...نقص همیشه هست٬ اگر بدترین نباشد٬اگر با حیات منافات نداشته باشد٬ زندگی را به دنبال دارد٬ سرشار از درد ٬ بیماری و سختی برایشان٬و در انتها مرگ٬ اغلب در اوج جوانی.در همین سن و سالهای خودت.لرزشی در وجودت احساس می کنی ٬از فکری دردناک.بدبختی مادر زادی!سختی هم به ارث می رسد؟

فکر می کنی چه لطف عظیمی به تو شده است که سالم به وجود آمده ای. از فکر اینکه ٬ در این مسیر تکاملی ات از دوران جنینی تا تولد٬ چند سیستم ژنتیکی بدون اختلال کار کرده اند٬ که تو هم گوش داری٬ هم چشم٬ هم دست ٬ پا....که تو سالمی ٬ در حیرت می مانی.از بزرگی و عظمت این مسیر لال می مانی.و خدا را شکر می کنی.اما دلت از چیزی به درد می آید٬ اختلال همیشه وجود دارد و حاصلش:وازدهای تکامل بشری!

اسم بی احساسی است.یاد حرف استاد می افتی.طبیعت هیچ چیز را دور نمی ریزد٬ ژنهای جهش یافته٬ بیماریزا٬ژنهای کشنده همیشه می مانند٬حتی در بدن تو که سالمی.هیچ وقت از بین نمیروند چون قانون طبیعت اثبات کرده که جایی به کار می آیند٬ که در نقطه ای از همین جهان می توانند یک مزیت باشند.یک مزیت برای زنده ماندن٬نمونه اش را مثال زد٬عینا.

قانون انتخاب طبیعی داروین٬ عاقلانه و منطقی است٬ولی بی احساس و بی روح.درست است که حسی در آن نیست اما طبیعت را متکامل کرده است و حاصل این تکامل ٬ تو بوده ای: بشر! این قانون همچنان حکمفرماست.فکر ترسناکی است که روزی ممکن است تو مزیتی نداسته باشی و آنوقت دیگر در اکثریت نباشی.می شوی اقلیت. قانون است!فرمول ها می گویند.ژنتیک جمعیت اثبات می کند.

چه بر سر روح می آید این میان؟ چه بر سر این همه احساس و فکر و اندیشه می آیدو آمده است؟کجای این مسیر وارد شدند٬ تکامل یافتند و به اینجا رسیدند؟جهان که به وجود آمد٬ در ابتدا یک سلول بود و بعد کم کم تکثیر شد ٬ بزرگ شد٬ تخصصی شد٬ پیشرفته شد و سیر آن طی شد تا رسید به انسان و قبل از آن میمون! این هم اثبات شده است با همین اطلاعات ژنتیک .و بشر اولیه٬همان حوای خودمان٬جایی در همین حوالی آفریقا می زیسته است و نه در ده هزار سال پیش٬ که خیلی دورتر.و تمام بشر از او سرچشمه گرفته اند.اینها همه ردیابی ژنتیکی شده است.و ما همه از نسل آن زن هستیم٬ همان که وجود داشت نه از دنده آدم. که خلق شده بود یکتا٬ و از مسیر تکامل آمده بود. و فریب نداده بود هیچ کس را.و مادر بود و بزرگ.فکر گرمی است که تو الان با تمام این آدمها خانواده ای٬و یک مادر دارید.احساس گرمای خانواده بزرگی را در خودت احساس می کنی٬ حتی اگر در میان این همه جمعیت ٬قابل درک نباشد.

کتاب رو به رویت هنوز باز است.نمیدانی از کجا شروع شد که به اینجا رسیدی. باید بخوانی٬ نه آنگونه که به چرایی فکر کنی.باید چگونگی را یاد بگیری٬فعلا! امتحان داری و چیزی که لازم داری٬ چگونگی است ٬ چند تا نام ٬ ژن٬ بیماری ٬ مکانیسم ٬ شناخت ٬ درمان و.......و هزاران چیز دیگر که باید بدانی از چگونگی وقایع٬ رخدادها٬ بودها.

اما چراها٬ روزی حل خواهند شد آیا؟

نوشته شده در جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

دستهایم به سوی تو

قلبم در نوسان

ذهن٬ آشفته

می بینی؟

کافر شده ام.

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

شده بعضی وقتها که زمین و زمان رنگ تنهایی میزند٬ یکهو یک صدایی درونت بگوید٬ هی فلانی...بلند شو و کاری بکن...آنوقت بلند شوی و کمی به دل خودت راه بیایی.توی این برف زمستانی که همه جا سفید است و سفید است و سفید و آرام٬بروی برای دل خودت قدم بزنی و چند تا کتاب و CD هم برای دل خودت٬ هدیه بخری....آآآآآخ که چه کیفی میده!!!!

پیوست۱:دیروز توی نمایشگاه موسیقی یک CD خریدم٬ به اسم پل پنهان.قطعاتی از موسیقی قرون وسطی ٬رنسانس ٬ایران.از گروه کنستا نتینو پل.به سرپرستی کیا طبسیان.از شباهت چشم گیر موسیقی آن دوران با موسیقی ایران در حیرت مانده ام......بسیار زیبا است .سه تار و تمبک و دف و دایره به همراه لوت و گامبا و ....ترکیب زیبایی است.پیشنهاد می کنم حتما این CD رو گوش بدید.

پیوست ۲:آهنگ میگنونه آلونس(Mignone  allons) از همین CD معرکه ست.مربوط به اوایل دوران  رنسانس در فرانسه.

پیوست ۳:باز هم ایمان می آورم به اینکه موسیقی یک معجزه ست....

نوشته شده در جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

من انسانم

و به خود فکر می کنم....بیشتر اوقات.

و هی می اندیشم ٬ به ابهامی در درونم.

من

به خود فکر می کنم تا به دنیا...بیشتر اوقات.

من

بیشتر از آنکه به وقایع فکر کنم٬و به روزهاو به شبها و به آدمها و همسایه ها....٬به چرایی خودم می اندیشم و به حسی مبهم در درونم که می دانم می خواهد رها شود از قفسم.

من انسانم

و فکر می کنم با خود٬

که تاریخ٬ از سر همین فکر ها بود ٬شاید٬ که سراسر است از خودبینی٬تلخی ٬ زشتی ٬و حماقت  .

من انسانم

و فکر می کنم

که چه حماقتی دارم ٬ که ٬ به خودم فکر می کنم

بیشتر از دیگری ٬ بیشتر از آسمان ٬ بیشتر از گل ها٬ بیشتر از آدم های اطرافم که روز به روز دورتر می شوم از  بودنشان...و غرق می شوم در خود ٬روز به روز ........

من انسانم

و فکر می کنم

آیا

من انسانم؟

هنوز؟

نوشته شده در شنبه ۸ دی ۱۳۸٦ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

خواب دیدم٬ برف می آمد.

و عمقی عجیب و سیاه ٬در فضا آمیخته بود.

و دانه های برف

تنها اجسام سبک و سپید فضا بودند.

سبک

آرام

بی دغدغه

و

بودند

بودن به معنای حقیقی زیستن.

بی هیچ آمیختگی٬ با عمق عظیمی که تمام فضا را در بر گرفته بود.

دانه های برف می رقصیدند.....می رقصیدند...

می خندیدند

من اما٬ می خواستم دانه های برف را در آ غوش بگیرم

من

می خواستم برف با شم

آرام

بی دغدغه

و به رقص در آیم

در اوج زیستن......

بودنم پر کرده بود٬ فضای عمیق اطراف را

و دانه های برف اما ...چیزی انگار... فرای بودنم.

دلم برای فضای عمیق اطراف٬ گرفته بود...دلم برای خودم گرفته بود

 و دلم دوست داشت که برف باشد

و ببارد

سبک ...سپید...

 دانه های برف با شکل های زیبایشان ٬ دلم را بی اختیار به  یاد کودکیها یم  انداخت...

روشنترین روزهای کو دکی

که برف می بارید

و من می دویدم در عمق برفهای سپید

سپید

وآدم برفی می ساختم

و می خندیدم

و می باریدم. 

و می باریدم.

و می باربدم.

و می باریدم.

و می باریدم.

.......

نوشته شده در جمعه ٧ دی ۱۳۸٦ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin